تجربه ی من

ضمیر / سید علی صالحی

اکنون برآ، اکنون از اين راه که به راهِ رهايی آمده‌ای هزاره‌ی گيج را به گهواره‌ی آسمان بسپار. با سُرنای صبح بر جبين جهان برآ، ترکه بر دُهلِ دريا بزن ! گوش کن ای حضور سرانجام اين گريسته‌ی بی‌پناه کلمات کهنسالِ خود را به دريا خواهد رساند. پس برآ ای باغ، ای شيئی الحياتِ دليل ! تو ... ضمير زبان منی از اين راه که رهايی ی آدمی‌ست . ...
22 بهمن 1391

حافظه ی عسل / نزار قبانی

دیروز به عشق تو فکر می کردم و ازفکر کردن به آن لذت می بردم ناگهانقطره ای از عسل را بر لبانت به یاد آوردم و شیرینی ی حافظه ام را نوشیدم . ...
22 بهمن 1391

پیوند روی ابرها / نزار قبانی

وقتی سوار تله کابین شدیم و ازروی سرشاخه ها و کوزههای صنوبر و بادبان کشتی ها گذشتیم احساسکردم وارث آسمان شده ام به خودمگفتم، در همین اتاقک شیشه ای   که مانند هتلی کوچک است با تو یکی خواهم شد اتاقکیکه روی ابرها غلت می خورد و خداوند،تنها شاهد پیوند مان خواهد بود . ...
21 بهمن 1391

رویایِ خوش یک زن از "نیکی فیروزکوهی"

در رویایِ خوشیک زن                     هیچ وقت                              هیچ مردی                                        نمی‌‌رود   هیچ عشقی‌                 نمی‌‌میرد   و احتمالفاصله          عبارت عجیبیست                که بی هیچرخدادی                          در طول لحظهای                              و در عمقبوسه ای                                            محو می شود نیکی فیروزکوهی ...
19 بهمن 1391

فکرِ آمدنِ تو از "نیکی‌ فیروزکوهی"

فکرِ آمدنِ تو   فکرِ بیهوده‌اینیست   حتی اگر بازگشتینباشد   در سرگردانیِبی‌ انتهای من   اگر امیدینباشد   تمام اینعشق رو به بطالت می‌‌رود   همیشه گفتهام   اسارت درخاطراتِ کهنه ، شیرین تر از تخریبِ احساس برای رهایی ‌ست نیکی‌ فیروزکوهی ...
18 بهمن 1391

از کتاب "گريز از سرزمين امن" / ريچارد باخ

يك كلمه، يك كلمهرا به خاطر بسپار و ديگر مشكلی نخواهی داشت. كلمه "متفاوت" را به ياد داشتهباش. تو با هر كس ديگر در دنيا فرق داری...!   برگرفته ازکتاب "گريز از سرزمين امن" / ريچارد باخ / مترجم: داور آل محمد ...
17 بهمن 1391

عشق از "نیکی‌ فیروزکوهی"

عشق زنی‌ ‌ستکه حواسش به هیچکس نیست  گوشواره‌هایشرا یکی‌ یکی‌ در می‌‌آورد  سرش را بهیک طرف خم می‌کند  تا شانه‌هایشپر شود از سیاهی موهایش    دستش را می‌‌بردتا دکمه‌های لباسش را باز کند  عشق مردیست که آخرینپٔک محکمش را به سیگارش میزند  و آرام...        خیلی‌ آرام زن را درآغوش می‌کشد  درست زمانی‌که زن حواسشبه هیچکس نیست نیکی‌ فیروزکوهی ...
16 بهمن 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تجربه ی من می باشد