آقا اجازه هست؟! از" ناهید کبیری"

آقا اجازه هست
باز کنم پنجره ام را به سویوسوسه ی نور
و چشم بدوزم به چشم زندگی
از همین فاصله ی دور؟
آقا اجازه هست
که یک روز
از این سیصد و شصت و پنج عددروز
خودم باشم؟
از هر چه نباید و باید
رها باشم ؟
جاری تر از آفتاب بخوابم بهروی سبز علف
فراتر از پرنده بنشینم بهروی شاخه های درخت
با باد و کبوتر و ماهی
_ ماهیان خوشبخت آفتابی _
با رودخانه و شرشر باران یکیشوم
از هر چه ایست
نکن
نه
جدا شوم؟
آقا اجازه هست
خواب عشق ببینم
و زندگی ام را بسپارم به آیههای بوسه و شهامت و نور؟
از نخ و سوزن
رخت و اتو
اجاق و سماور بپرهیزم
با آسمان و خیال
شعر و شعور لحظه های دوردرآمیزم ؟
آقا اجازه هست
به همسایه ام بگویم
سلام
و شال ببافم برای رهگذری
از نسوج گریه های غروب؟
آقا اجازه هست
بدون اجازه از این دیار
کوچ کنم به سجده گاه گل سرخدر دشت های بهار؟
آقا اجازه هست
اجازه
اجازه
اجازه هست
بخندم به هر چه هست
و بگویم
یاسای تو خطاست
این عدل
نارواست؟
برگرفته از کتاب " پنجره ای کافیست تا آفتاببشود"
ناهید کبیری / مترجم: کامبیز پارسای

آقا اجازه هست؟! از" ناهید کبیری"
