تجربه ی من

ناگهان از "نیکی‌ فیروزکوهی"

1391/9/8 22:21
نویسنده : فرگل
42 بازدید
اشتراک گذاری


یک روز ، یکجایی‌ ، ناگهان ، این اتفاق برایِ ما می‌‌افتد

 کتاب مانرا می‌‌بندیم ، عینکمان را از چشم بر میداریم

 شماره‌ایرا که گرفته ایم قطع می‌کنیم و گوشی را روی میز می‌گذاریم

 ماشین راکنار جاده پارک می‌‌کنیم و دستمان را از رویِ فرمان بر میداریم

 اشک‌هایمانرا پاک می‌کنیم و خودمان را در آینه نگاه می‌کنیم

 

 همانطور کهدر خیابان راه می‌رویم

 همانطور کهخرید می‌کنیم

 همانطور کهدوش میگیریم

 ناگهان می‌‌ایستیم

 می‌گذاریمدنیا برای چند لحظه بایستد

 و بعد همانطورکه دوباره راه می‌رویم

 و خرید می‌کنیم

 و شماره می‌‌گیریم

 و رانندگی‌می‌کنیم

 و کتاب می‌خوانیم

 از خودمانسوال می‌کنیم

 واقعا اززندگی‌ چه می‌خواهم؟؟؟

 به احتمالِقوی از آن روز به بعد اجازه نمی‌‌دهیم ، هیچ کسی‌، هیچ حرفی‌،

هیچ نگاهی‌ ، زندگی‌را از ما پس بگیرد

 

نیکی‌ فیروزکوهی


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تجربه ی من می باشد