ناگهان از "نیکی فیروزکوهی"


یک روز ، یکجایی ، ناگهان ، این اتفاق برایِ ما میافتد
کتاب مانرا میبندیم ، عینکمان را از چشم بر میداریم
شمارهایرا که گرفته ایم قطع میکنیم و گوشی را روی میز میگذاریم
ماشین راکنار جاده پارک میکنیم و دستمان را از رویِ فرمان بر میداریم
اشکهایمانرا پاک میکنیم و خودمان را در آینه نگاه میکنیم
همانطور کهدر خیابان راه میرویم
همانطور کهخرید میکنیم
همانطور کهدوش میگیریم
ناگهان میایستیم
میگذاریمدنیا برای چند لحظه بایستد
و بعد همانطورکه دوباره راه میرویم
و خرید میکنیم
و شماره میگیریم
و رانندگیمیکنیم
و کتاب میخوانیم
از خودمانسوال میکنیم
واقعا اززندگی چه میخواهم؟؟؟
به احتمالِقوی از آن روز به بعد اجازه نمیدهیم ، هیچ کسی، هیچ حرفی،
هیچ نگاهی ، زندگیرا از ما پس بگیرد
نیکی فیروزکوهی
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

ناگهان از "نیکی فیروزکوهی"
