عشق تو از "نزار قبانی"

تمام آنچه دانسته ام همین است
تو عشق منی
و آنکه عاشق است
به هیچ چیز نمی اندیشد
به راستی عشق تو چیست؟
گل است یا خنجر؟
یا شمع روشنگر؟
یا توفان ویرانگر؟
یا اراده ی شکستناپذیر خداوند؟
عشق تو، یکه و تنها قد می کشد
آنگونه که باغ ها گل می دهند
آنسان که شقایق های سرخ بر درگاه خانه ها می رویند
آنگونه که بادام و صنوبر، بر دامنه های کوه می رویند
آنگونه که شیرینی در هلو جریان می یابد
عشقت مانند هوا
مرا در بر می گیرد
بی آنکه او را دریابم و یا احساسش کنم
عشق تو جزیره ایست که خیال به آن دسترسی ندارد
خوابیست
ناگفتنی و بدون شرح
عشق تو پرندهای سبز است
پرندهای سبز و غریب
بزرگ می شود شبیه دیگر پرندگان
انگشت ها و پلک هایم را نوک می زند
چگونه آمد؟
پرنده ی سبز کی آمد؟
به این موضوع نمی اندیشم!
که عاشق هرگز اندیشه نمی کند
عشق تو کودکیست با موی طلایی
می شکند هر آنچه شکستنیست
باران که گرفت به دیدار من می آید،
بازی میکند در احساسم و من صبر می کنم....
نزار قبانی

عشق تو از "نزار قبانی"
