تجربه ی من

پایتخت عطش/ نیکداشت 21 آذر سالروز تولد احمد شاملو

1391/9/20 21:56
نویسنده : فرگل
72 بازدید
اشتراک گذاری


1.

آفتاب آتش بی دریغ است

و رویای آبشاران

در مرز هر نگاه

بر در گاه هر ثقبه

سایه ها

روسبیان آرامشند.

پیجوی آن سایه ی بزرگم من

که عطش خشک دشت را باطل می کند

چه پگاه و چه پسین،

اینجا نیمروز

مظهرهست است:

آتش سوزنده را رنگی و اعتباری نیست

دروازه ی امکان بر باران بسته نیست

شن از حرمت رود و بستر شنپوش اش سخن می گوید

ای شب تشنه! خدا کجاست؟

تو

روزی دگر گونه ای

به رنگ دگر

که با تو

در آفرینش تو

بیدادی رفته است:

تو زنگی ی زمانی ...


2.

زیر آسمان نگونسار که از جنبش هر پرنده تهی است و

هلالی کدر چونان مرده ماهی سیمگونه

فلسی بر سطح موجش می گذرد ،

به باز جست تو برخاستم

تا در پایتخت عطش

در جلوه ئی دیگر

بازت یابم

ای آب روشن!

ترا با معیار عطش می سنجم


در این دریاچه

آیا

زورق تشنگی است

آنچه مرا به سوی شما می راند.

یا خود

زمزمه ی شماست

ومن نه به خود می روم

که زمزمه ی شما

به جانب خویشم می خواند؟

نخل من ای واحه ی من!

در پناه شما چشمه سار خنکی هست

که خاطره اش عریانم می کند ...


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تجربه ی من می باشد