تجربه ی من

از "حمید رضا هندی"

1391/10/17 23:4
نویسنده : فرگل
34 بازدید
اشتراک گذاری



صدایت را بالاببر

 اما نه آنقدر

 که تمام باورهایقدیمی ام از مو نازکتر شوند..

 .

 .

 .

 

قرارمان بود..،

 که بیخیالتمام مباداهای فردا

 (تمام رفتن ها و هرگز نماندنها)

 هــــــــــوایبارانی هم را داشته باشیم..

 قرار مانبود..،

 لیوان مان،نیمه خالی نداشته باشد..

 

 

بیا قرار بگذاریم

 انتهای هردعــــــوا

 جای چمـــــــدان،دست هم را بگیریم

 و در قامتیکدیگر قدم بزنیم

 تا دل چمدانها، هرگز از مقصدهای آلزایمر گرفته پر نباشد..

 

 

میدانی..

 ابری که میشوی، زیر بارانت می نشینم

 تا خیس اشکهایی شوم، که تو را آفتابی می کند..

 تو بارانترا روی من بگیر

 بی منت آغوشدیگری که روی خیسی شرشر زدن های تو

 چتر باز میکند..

 

من عذر تمام چترهارا می خواهم

 مادامی کهزیر آسمان تو قدم بزنم

 آفتابی وبارانی اش یک اندازه به دل این رهگذر می نشیند..

 


 

91.10.16

حمید رضا هندی


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تجربه ی من می باشد