سهراب سپهری / مجموعه: آوار آفتاب / ای نزدیک

در نهفته ترینباغ ها دستم میوه چید
و اینک "شاخهنزدیک" از سر انگشتم پروا مکن
بی تابی انگشتانمشور ربایش نیست عطش آشنایی است
درخشش میوه درخشانتر
وسوسه چیدن درفراموشی دستم پوسید
دورترین آب
ریزش خود را بهراهم فشاند
پنهان ترین سنگ
سایه اش را بهپایم ریخت
و من شاخه نزدیک
از آب گذشتم ازسایه به در رفتم
رفتم غرورم رابر ستیغ عقاب شکستم
و اینک در خمیدگیفروتنی به پای تو مانده ام
خم شو شاخه نزدیک
"سهراب سپهری / مجموعه: آوار آفتاب / ای نزدیک"
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

سهراب سپهری / مجموعه: آوار آفتاب / ای نزدیک
