عاشقانه ای از "شمس لنگرودی"

ماجراى مرا پايانى نبود
در تمام اتاقها
خيالهاى تو پرپرزنان مىرفتند و مىآمدند
و پرندگانى
بالهاى تو را مىچيدند و به خود مىبستند
كه فريبم دهند
موسى
در آتش تكه هاى عصايش مىسوخت
و من
تكه تكه
فراموش مىشدم.
بوى پيرهنت چون برف بهارى تمام اتاقها را سفيد كرده بود
عقربه ها
مثل دو تيغه الماس
بر مچ دستم برق مىزدند
و زمين
به قطره اشك درشتى معلق مى مانست.
ماجراى مرا پايانى نبود
اگر عطر تو از صندلى برنمى خاست
دستم را نمى گرفت و
به خيابانم نمى برد.
شمس لنگرودی
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

عاشقانه ای از "شمس لنگرودی"
