از "بیژن نجدی"

ساعت
کدام ساعت شنی بهار را زاييد؟
کدام فصل پيرهنی دارد گرمتر از تابستانی
که من عاشق دختر همسايهام بودم؟
همان سال چه گريههايی ريخت از تن پاييز
و چه ارقام خستهای افتاد از صفحهی غروب ساعت ديواری؟
انگار زمستان بود که عقربههای همان ساعت لغزيدند تا کنار همافتادند
درست در جای خالی شش و نيم
و حالا من پير شدهام
همچنان که دختر همسايه بی هيچ خاطره از شش و نيم
"بیژننجدی"
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

از "بیژن نجدی"
