از "سید علی صالحی"
برايم سيگاری بگيران من از ماهِ دُرُشتِ گلگون میترسم، من اين ساعتِ خسته را برای هجرتِ شبانه کوک نخواهم کرد. ... چقدرسادهايم ریرا! نه تو، خودم را میگويم من هنوز فکر میکنم سيب به خاطرِ من است که از خوابِ درخت میافتد. در آينه مینگرم و از چاهی دور صدای گريهی گُلی میآيد که نامش را نمیدانم! ریرا ...! گفتی برايت از آن پرندهی کوچکی که تمامِ بهار ... بیجُفت زيسته بود، بنويسم! باشد ... عزيزِ سالهای دربهدری ...! راستش را بخواهی بعد از رفتنِ تو ديگر کسی به آينه نگفت: - سلام! شايع شده است اين سالها شايع شده است که آن پرندهی کوچک روحِ شاعری از قبيل...
نویسنده :
فرگل
18:15

