تجربه ی من

از " محمدرضا شفیعی کدکنی"

 اي کاش ... اي کاش آدمي وطـــــنش را مثل بنفشه‌ها             در جعبه‌هاي خــاک يک‌روز مي‌توانست             همراه خويشتن ببرد                              هرکجا که خواست              در روشنــــاي باران                              در آفتــــــــاب پاک .      محمدرضا شفیعی کدکنی ...
3 ارديبهشت 1392

از "مایاکوفسکی"

... به زبان ما،   قافیه – یک بشکه است؛   بشکۀ دینامیت   خط – فتیله ای. خط می سوزد   می سوزد و دود می شود تا آخر،   خط منفجر می شود،   و شهر   در آسمان شعر   پر می کشد.   ...   از شعر بلند "گفتگو با مامور مالیات" (1926) /"مایاکوفسکی دیگر"/ترجمه شهاب آتشکار ...
2 ارديبهشت 1392

قطعه ای از کتاب زندگی گالیله / برتولت برشت

    ... آنکه حقیقت را نمی داند فقط بی شعور است، اما آن که حقیقت را می داند و آن را دروغ مینامد ، تبهکار است...!   آندره آ: بدبخت کشوری که قهرمان ندارد! گالیله: نه. بدبخت کشوری که احتیاج به قهرمان دارد...!       زندگی گالیله / برتولت برشت / مترجم: عبدالرحیم احمدی ...
2 ارديبهشت 1392

از "یوزف زینکلایر"

به شهادت همه‌ی دوربین‌های مداربسته به شهادت همه‌ی پاسبان‌های چهارراه‌ها به شهادت همه‌ی نگاه‌های کنجکاو پیرزنان هر کوی و برزن،                                                                دوستت دارم !   به شهادت همه‌ی عشاق کوچه‌های شبانه به شهادت همه‌ی درگاه‌های تاریک به شهادت همه‌ی بوته‌ها و درختان انبوه پربرگ،                                                               دوستت دارم !   و حک‌ شده در یاد همه‌ی راه‌پله‌های ساختمان‌های متروک همه‌ی آسانسورهای ساختمان‌های شلوغ همه‌ی نیمکت‌های پارک‌های مهجور همه‌ی سالن‌های سینماهای تاریک بوسه‌هایما...
1 ارديبهشت 1392

از "مارین سورسکو"

دلم به حال پروانه ها می سوزد   وقتی چراغ را خاموش می کنم   و به حال خفاش ها   وقتی چراغ را روشن می کنم   نمی شود قدمی برداشت   بدون آن که کسی برنجد؟ آن‌قدر چیزهای عجیبی اتفاق می‌افتد که می‌خواهم سرم را در دست‌هایم بگیرم اما لنگری از آسمان آن‌ها را پایین می‌کشد   هنوز وقتش نیست که بادبان‌ها پاره‌پاره شوند بگذار چیزها باشند     "مارینسورسکو" ...
31 فروردين 1392

گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا از " سیدعلی صالحی"

گاهی آنقدر بدم می آید که حس میکنم باید رفت باید از این جماعت پُرگو گریخت واقعا می گویم گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا حتی از اسمم، از اشاره، از حروف، ازاین جهانِ بی جهت که میا،که مگو،که مپرس! گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا، گوشه ی دوری گمنام حوالی جایی بی اسم، بعد بی هیچ گذشته ای به یاد نیارم از کجا آمده، کیستم، اینجا چه می کنم. بعد بی هیچ امروزی به یاد نیاورم که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست. گاهی واقعا خیال می کنم روی دست خدا مانده ام خسته اش کرده ام. راهی نیست باید چمدانم را ببندم راه بیفتم...بروم. ومی ر...
31 فروردين 1392

"منتظرترین جوانه" از " مهری رحمانی "

شب‌های بی‌دلی خوش‌دلم به بوی آسمانی که زیر پلک تو آرام خفته است. خوش‌دلم به بوی بارانی که از یاد دیدگان تو می‌بارد. تا وقت طلوع چشم‌هایت بیدار می‌مانم من منتظرترین جوانه‌ام. ...
30 فروردين 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تجربه ی من می باشد