تجربه ی من

رو به روی من از محمد رضا عبدالملکیان

رو به روی من فقط تو بوده ای از همان نگاه اولین از همان زمان که آفتاب با تو آفتاب شد از همان زمان که کوه استوار آب شد از همان زمان که جستجوی عاشقانه ی مرا نگاه تو جواب شد روبه روی من فقط تو بوده ای از همان اشاره‌٬ از همان شروع از همان بهانه ای که برگ باغ شد از همان جرقه ای که چلچراغ شد چارسوی من پر است از همان غروب از همان غروب جاده از همان طلوع از همان حضور تا هنوز روبه روی من فقط تو بوده ای من درست رفته ام در تمام طول راه دره های سیب بود و خستگی نبود در تمام طول راه یک پرنده پا به پای من بال می گشود و اوج می گرفت پونه غرق در پیام نورس بهار چشمه غرق در ترانه های تازگی فرصتی عجیب بود شور بود و شبنم و اشاره ...
15 بهمن 1391

قطعه ای از فیلم نوستالژیا (Nostalgia) ساخته آندری تارکوفسکی

خادم کلیسا: شماهم نذری دارید ؟ اوژینا: نه،من فقط برای تماشا اومدم ! خادم: کسیکه اعتقاد نداشته باشه و اهل دعا خوندن نباشه متاسفانه چیزی گیرش نمیاد. اوژینا: مگرچه چیزی قراره نصیبم بشه؟ خادم: هرچیزی که بخواین، تمام چیزهایی که بهش احتیاج دارین. کمترین کاری که باید بکنید اینهکه زانو بزنین ! اوژینا: نمی‌تونم!  خادم: ببینیداون زن‌ها چطور زانو زدن.  اوژینا: اوناعادت دارن !  خادم: ایماندارن !  اوژینا: شاید! نوستالژیا (Nostalgia) ساخته آندری تارکوفسکی 1983 ...
15 بهمن 1391

امید از "احمد شاملو"

نه ! هرگز شب را باور نکردم چـــرا که در فراسوهای دهلیزش             به امید دریچه‌ای                     دل                               بسته بودم احمد شاملو                                                   ...
14 بهمن 1391

باید مست بود از "نیکی‌ فیروزکوهی"

بایدمست بود و گفت دوستت دارم باید مست بود و گفت دوستم داشته باش باید مست بود و بگوش ماند باید برایِ همیشه خاموش ماند سکوت و یک گیلاس   سکوت و دو گیلاس   سکوت و چند گیلاس   باید مست بود و به کوچه و خیابان زد   باید مست بود و زیرِ دستِ دنیا زد   باید مست بود و گریه کرد   باید زندگی‌ را با جسارت وارونه کرد   باید مست بود و از عشق تعبیری تازه کرد   باید مست بود و از عشق تعبیری تازه کرد  نیکی‌فیروزکوهی ...
14 بهمن 1391

خلیج دل ات / پيمان فاضلي

حرفي از پلك‌ام پريد كه چشم از حيرانیِ تن‌ات سير نمی‌شود. از تو تا خليجِ دل‌ات راهي نيست، اگر دزد نداشته باشد، دريا. لنگرگاه نمی‌خواهد پهلو گرفتن در نگاه‌ات، خوشا شاعري كه عازم است به رويايي كه از تو دارد. پلك نزن كسوف مي‌شود ... ...
13 بهمن 1391

وقت نوشتن / نزار قبانی

چرا می خواهی برایت نامه بنویسم؟ چرا میخواهی مثل انسان نخستین برابر تو برهنه شوم؟ نوشتنتنها چیزیست کهبرهنه ام می کند وقتیکهحرف می زنم، بعضی از لباس هایم هست اماوقت نوشتن   رها و سبک می شوم مانند گنجشکقصه ها که وزنی ندارند . وقتنوشتن ، از تاریخ و نیروی جاذبه می گریزم و سیارهای چرخان می شوم درهاله ی چشمانت ... ...
13 بهمن 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تجربه ی من می باشد