از "حمید رضا هندی"
صدایت را بالاببر اما نه آنقدر که تمام باورهایقدیمی ام از مو نازکتر شوند.. . . . قرارمان بود..، که بیخیالتمام مباداهای فردا (تمام رفتن ها و هرگز نماندنها) هــــــــــوایبارانی هم را داشته باشیم.. قرار مانبود..، لیوان مان،نیمه خالی نداشته باشد.. بیا قرار بگذاریم انتهای هردعــــــوا جای چمـــــــدان،دست هم را بگیریم و در قامتیکدیگر قدم بزنیم تا دل چمدانها، هرگز از مقصدهای آلزایمر گرفته پر نباشد.. میدانی.. ابری که میشوی، زیر ب...
نویسنده :
فرگل
23:4

