تجربه ی من

درخت خشک از "نیکی فیروزکوهی"

تبر بزنید تنهی این درخت را   من   خوابیده   راحت تر می‌‌میرم     زمین‌های سست  درختانِ بی‌ ریشه...  آدم‌های خسته...   از کدام دردمی‌‌توان نوشت   صد سال که تنهاباشی‌   جز در خیالیک درخت هیچ جایِ آرزو‌هایِسبز جا نمی‌گیری     نیکی‌ فیروزکوهی ...
19 آذر 1391

قطعه ای از فیلم "دیوانه از قفس پرید"

پرستار: مکمورفی چرا بیخود با اون حرف میزنی اونکه یک کلمه هم نمی فهمه.   مکمورفی: من با اون حرف نمیزنم با خودم حرف میزنم اینطوری بهتر فکر میکنم   پرستار:ولی بدرد اون که نمیخوره   مکمورفی: خوب دردشم که نمیاره درسته، جاییت که درد نگرفته رئیس، دیدی دردش نیومده      قطعه ای از فیلم "دیوانه از قفسپرید" ...
19 آذر 1391

از "نیکی‌ فیروزکوهی"

 غیر از تو سه چیزکم دارم  یک اتاق  یک دیوار  یک پاکت سیگار ...   ...یاور همیشه مؤمن ، تو بروسفر سلامت  غمِ من نخورکه دوری ، برایِ من شده عادت ...  آنهایی کهمی‌‌روند نه یاورندنه مؤمن  نیکی‌ فیروزکوهی ...
18 آذر 1391

از"فروغ فرخزاد"

امشب از آسماندیده ی تو روی شعرم ستارهمی بارد در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقهمی کارد     شعر دیوانه ی تبآلودم شرمگین از شیارخواهش ها پیکرش را دو بارهمی سوزد عطش جاودان آتشها   آری آغاز دوستداشتن است   گرچه پایانراه ناپیداست من به پایان دگرنیندیشم که همین دوست داشتنزیباست     از سیاهیچرا هراسیدن   شب پر ازقطره های الماس است آنچه از شب بهجای می ماند عطر سکرآور گلیاس است   آه بگذار گم شومدر تو کس نیابد دگر نشانهی من روح سوزان و آهمرطوبت بوزد بر تن ترانهمن   آه ب...
18 آذر 1391

از "پرویز صادقی"

محبوب من! در من باغی گسترده است پر از خیال های عاشقانه ای که دست تو می کارد و در نسیم چشمانت رؤیاها را گل می دهند در من ... ازدحام گنجشک هائی ست که شاخه های عطر تو را از نفس های دلم می چینند و در مزارع دوردستِ خواب و بیداری تو را آشیانه می کنند و من از نجوای دستانت "عاشقانه" می چینم ! "پرویز صادقی" ...
17 آذر 1391

چون دوستت می‌دارم / بهمن قره داغی

چون دوستت می‌دارم حتی آفتاب هم که بر پوستت بگذرد من می‌سوزم پاییز از حوالی حوصله‌ات که بگذرد من زرد می‌شوم عاشق می‌شوم و تا کفش‌های رفتنت ‌جفت می‌شوند غریب می‌مانم ! و وقتی گریه‌ای، گمان نمی‌برم در تو من سبز می‌مانم ... که نیلوفرانه دوستت می‌دارم نه مانند مردمانی که دوست داشتن را به عادتی که ارث برده‌اند با طعم غریزه نشخوار می‌کنند من درست مثل خودم هنوز و همیشه دوستت می‌دارم ... ...
17 آذر 1391

ارمغان تاریکی

چهدر دل من  چهدر سر تو مناز تو رسيدم بهباور تو   توبودي و من بهگريه نشستم برابر تو بهخاطر تو به گريه نشستم بگوچه كنم...   باتو شوري در جان بيتو جاني ويران ازاين زخم پنهان ميميرم !   نامتدر من باران يادتدر دل طوفان بادتو امشب پايان ميگيرد...   نهبي تو سكوت نهبي تو سخن بهياد تو بودن به ياد تو من ببينغم تو رسيدهبه جان و دويده به تن ببينغم تو رسيده به جانم بگوچه كنم...   باتو شوري درجان بيتو جاني ويران ازاين زخم پنهان ميميرم ... شعری از عبدالجبار کاکایی ...
16 آذر 1391

ملاقات از "گروس عبدالملکیان"

بارانی که روزها بالای شهر ایستاده بود عاقبت بارید تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی...    تکلیفِ رنگ موهات در چشم هام روشن نبود تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم              و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم  تکلیفِ شمع های روی میز                                  روشن نبود   من و تو بارها زمان را  در  کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم و حالا زمان داشت                        از ما انتقام می گرفت   در زدی باز کردم سلام کردی اما صدا نداشتی به آغوشم کشیدی اما سایه ات را دیدم                      که دست هایش توی جیبش بود   به اتاق آمدیم شمع ...
16 آذر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تجربه ی من می باشد