تجربه ی من

شب از "عمران صلاحی"

شبی خوش است می خواهم گیسوانت را بشنوم لب می گشایی نسیم شبانگاه سراپا گوش می شود کلام تو سرانجام آغوش می شود ... عمران صلاحی ...
20 مهر 1391

الفبای عشق از "نزار قبانی"

تو را دوست دارم این تنها شگردی است که آموخته‌ام و دوست و دشمنم به آن حسادت می‌کنند پیش از تو آفتاب و کوه‌ها و جنگل‌ها سرگردان بودند واژه‌ها سرگردان بودند و گنجشک‌ها سرگردان بودند ممنونم که به مدرسه راهم دادی ممنونم که الفبای عشق را به من آموختی و ممنونم که پذیرفتی دوستت داشته باشم نزار قبانی ...
19 مهر 1391

زندگی از "سهراب سپهری"

زندگی... جیره مختصری است، مثل یک فنجان چای، وکنارش عشق است،                   مثل یک حبۂ قند، زندگی راباعشق،                   نوش جان بایدکرد.‎ سهراب سپهری ...
19 مهر 1391

از "نصرت رحمانی"

لرزید در عمیق آینه تصویر پر زد کلاغی از لب دیوار بادی وزید و پنجره را بست باران گرفت نرم اندوه خیمه بست ... با خویش مرد گفت احساس می‌کنم تا مرز بی‌نهایت آن‌جا که انجماد در روح هر روان شده‌ای جاری‌ست راهی دراز نیست اما ... خدا اگرچه بزرگ است و عادل و کریم بی‌شک در انتظار لاشه‌ی من نیست باری، سخن دراز شد از لابه‌لای زخم خرافات میراث رفتگان چرک آب باز شد بهتر که بگذریم اینک سه هفته می‌گذرد، اسلحه‌ی من خمیازه می‌کشد، درون کشوی میز برخاست تک‌تک فشنگ چید در انباره‌ی خشاب و روب‌روی آینه آرام ایستاد نیم‌رخ هدف گرفت میان شقیقه را خوردند ثانیه‌ها یک دقیقه را و زیر لب شمرد یک دو و ... ماشه را چکاند گ...
19 مهر 1391

جاودانگی از "فریدون مشیری"

بر قله ايستادم . آغوش باز كردم . تن را به باد صبح ، جان را به آفتاب سپردم . روح يگانگی با مهر ، با سپهر ، با سنگ ، با نسيم ، با آب ، با گياه ، در تار و پود من جريان يافت ! موجی لطيف ، بافته از جوهر جهان ، تا عمق هفت پرده تن را ز هم شكافت . ” من “ را ز تن ربود ! ” ما “ ماند ، راه يافته در جاودانگی ! فریدون مشیری ...
18 مهر 1391

زیبایی "از رسول یونان"

فقط تاریکی می داند ماه چقدر روشن است فقط خاک می داند دست های آب،چقدر مهربان. معنی دقیق نان را فقط آدم گرسنه می داند فقط من می دانم تو چقدر زیبایی! رسول یونان ...
17 مهر 1391

دچار از "سهراب سپهری"

دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بی‌کران باشد و چه فکر نازک غمناکی و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آن‌هاست نه وصل ممکن نیست همیشه فاصله‌ای هست اگرچه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دل‌آویز و ترد نیلوفر همیشه فاصله‌ای هست دچار باید بود سهراب سپهری ...
17 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تجربه ی من می باشد