سرمستی از "ناظم حکمت"

تو سرمستی ی منی
نه هشیارم
نه هشیار می توانم باشم
نه هشیاری می خواهم
سرم سنگین
زانوانم تا خورده
صورتم گل آلود
چون چراغی که
روشن
و
خاموش شود
افتان وخیزان می روم...
ناظم حکمت
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

سرمستی از "ناظم حکمت"
