تجربه ی من

شب و نازي، من و تب از زنده یاد"حسین پناهی"

1391/6/8 1:43
نویسنده : فرگل
55 بازدید
اشتراک گذاری


 

نازی

نازی مرد

آن همه دویدن و سراب

این همه درخشش و سیاه

تا كجا من اومدم

چطوری برگردم ؟

چه درازه سایه ام

چه كبوده پاهام

من كجا خوابم برد؟

یه چیزی دستم بود!كجا از دستم رفت ؟


من می خواهم برگردمبه كودكی

قول می دهم كه ازخونه پامو بیرون نذارم

سایه مو دنبال نكنم

تلخ تلخم,

مثل یك خارك سبز

سردمه و می دونم هیچزمانی دیگه خرما نمی شم

چه غریبم روی اینخوشه سرخ


من می خوام برگردمبه كودكی!!

نمی شه !! نمی شه!! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !!

كفش برگشت برامونكوچیكه


پابرهنه نمی شه برگردم؟


پل برگشت توان وزنما را نداره! برگشتن ممكن نیست


برای گذشتن از ناممكن, كی یو باید ببینیم؟!!

رویا رو , رویا رو, رویا رو , رویا رو

رویا را كجا زیارتبكنم ؟

در عالم خواب

خواب به چشمام نمیآد!

بشمار , تا سی بشمار... یك و دو

یك و دو

  سه و چهار

    پنج و شش

      هفت و هشت

                     نه و ده ...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تجربه ی من می باشد