تجربه ی من

از"ولادیمیر ناباکوف"

1391/7/7 20:57
نویسنده : فرگل
45 بازدید
اشتراک گذاری




سال‏هاى سال به تو اندیشیدم‏

سالیان دراز تا به روز دیدارمان‏

آن سال‏ها كه مى‏ نشستم تنها و شب بر پنجره فرود مى ‏آمد

و شمع‏ها سوسو مى‏زدند.



و ورق مى‏زدم كتابى درباره‏ ى عشق‏

باریكه دود روى نوا، گل سرخ‏ها و دریاى مه ‏آلود

و نقش تو را

بر شعر ناب و پرشور مى‏ دیدم.



در این لحظه‏ ى روشن‏

افسوس روزهاى جوانى‏ ام را مى‏ خورم.

خواب‏هاى وجدآور زمینى، انگار پشه ‏هایى كه‏

با درخشش كهربایى بر پارچه‏ى شمعى خزیدند.



تو را خواندم، چشم به راهت ماندم، سال‏ها سپرى شد

من، سرگردان نشیب‏هاى زندگى سنگى‏

در لحظه ‏هاى تلخ، نقش تو را

بر شعرى ناب و پرشور مى‏ دیدم.

اینك در بیدارى، تو سبك بال آمدى‏

و خرافه باورانه در خاطرم مانده است‏

كه آینه‏ ها

آمدنت را چه درست پیش گویى كرده بودند.




6 جولاى 1921

ولادیمیر ناباکوف


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تجربه ی من می باشد