تجربه ی من

دیرآمدی ری را ، باد آمد و همه رویاها را با خود برد از "سید علی صالحی"

اشتباه از ما بود   اشتباه ازما بود که خوابِ سرچشمه را   در خيالِپياله می‌ديديم   دستهامانخالی     دلهامان پُر   گفتگوهامانمثلا يعنی ما!   کاش می‌دانستيمهيچ پروانه‌ای   پريروز پيلگیِخويش را به ياد نمی‌آورد.   حالا مهمنيست   که تشنه بهرويای آب می‌ميريم   از خانه کهمی‌آئی   يک دستمالسفيد،   پاکتی سيگار،   گزينه شعرفروغ،   و تحملی طولانیبياور   احتمالِ گريستنِما بسيار است...!       برگرفته ازکتاب"دیرآمدی ری را " باد آمد و همه رویاها را با خود برد / سید علی صالحی ...
20 آذر 1391

دوستت دارم / نزار قبانی

دوستت دارم با تو بازی ی عشق نمیکنم مثل بچه ها کهمیگویند : " ماهی قرمز مال تو ،ماهی آبی مال من" برای ماهی ها با تو قهر نمی کنم ماهیان قرمز و آبیهردو مال تو باشند و تو مال من دریا و کشتی ومسافران مال تو و تو مال من  همه ی ثروتم را روبرویتمیگذارم و در این راه به سود وزیان نمی اندیشم ... ...
19 آذر 1391

از كلارا خانس / ترجمه احمد شاملو

بوسه می‌زنم بر زمینی که پاهایت بر آن قدم برداشت بر رد پاهای تو که تنها من می‌شناسم، لیلای شیرین. وقتی فریاد می‌زنند که «آن دیوانه را باش!» من نیز فریاد می‌کشم و چون نیزه‌داری غرشم از سپیده برمی‌گذرد از همه‌ی راه‌ها تا دست های تو. که بازتاب سایه‌ها نگذاشت سینه‌ام به خواب رود و دراز کشیدم در انتظار لب‌های شیری ی تاریکی ... ...
19 آذر 1391

درخت خشک از "نیکی فیروزکوهی"

تبر بزنید تنهی این درخت را   من   خوابیده   راحت تر می‌‌میرم     زمین‌های سست  درختانِ بی‌ ریشه...  آدم‌های خسته...   از کدام دردمی‌‌توان نوشت   صد سال که تنهاباشی‌   جز در خیالیک درخت هیچ جایِ آرزو‌هایِسبز جا نمی‌گیری     نیکی‌ فیروزکوهی ...
19 آذر 1391

قطعه ای از فیلم "دیوانه از قفس پرید"

پرستار: مکمورفی چرا بیخود با اون حرف میزنی اونکه یک کلمه هم نمی فهمه.   مکمورفی: من با اون حرف نمیزنم با خودم حرف میزنم اینطوری بهتر فکر میکنم   پرستار:ولی بدرد اون که نمیخوره   مکمورفی: خوب دردشم که نمیاره درسته، جاییت که درد نگرفته رئیس، دیدی دردش نیومده      قطعه ای از فیلم "دیوانه از قفسپرید" ...
19 آذر 1391

از "نیکی‌ فیروزکوهی"

 غیر از تو سه چیزکم دارم  یک اتاق  یک دیوار  یک پاکت سیگار ...   ...یاور همیشه مؤمن ، تو بروسفر سلامت  غمِ من نخورکه دوری ، برایِ من شده عادت ...  آنهایی کهمی‌‌روند نه یاورندنه مؤمن  نیکی‌ فیروزکوهی ...
18 آذر 1391

از"فروغ فرخزاد"

امشب از آسماندیده ی تو روی شعرم ستارهمی بارد در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقهمی کارد     شعر دیوانه ی تبآلودم شرمگین از شیارخواهش ها پیکرش را دو بارهمی سوزد عطش جاودان آتشها   آری آغاز دوستداشتن است   گرچه پایانراه ناپیداست من به پایان دگرنیندیشم که همین دوست داشتنزیباست     از سیاهیچرا هراسیدن   شب پر ازقطره های الماس است آنچه از شب بهجای می ماند عطر سکرآور گلیاس است   آه بگذار گم شومدر تو کس نیابد دگر نشانهی من روح سوزان و آهمرطوبت بوزد بر تن ترانهمن   آه ب...
18 آذر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تجربه ی من می باشد