از "شیرکو بی کس"
باران را به خانه دعوت کردم آمد، ماند، و رفت، شاخه گلی برایم جا گذاشته بود . آفتاب را به خانه دعوت کردم آمد، ماند، و رفت ، آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود . درخت را به خانه دعوت کردم آمد، ماند، و رفت شانه سبزی برایم جا گذاشته بود. تو را به خانه دعوت کردم تو، زیباترین دختر جهان ! و آمدی و با من بودی و وقت بازگشت گل و آینه و شانه را با خود بردی ، و برای من شعری زیبا جا گذاشتی و من کامل شدم ... "شیرکو بی کس" ...
نویسنده :
فرگل
19:1

