از آلپا دسس پدس
قطعه ای از از کتاب "از طرف او" از آلبا دسس پدس
... هيچ کس هرگز کاملآ آزاد نيست. آزادی بشر درست چند ساعت بعد از تولد از او سلب می شود. از همان لحظه ای که برای ما اسمی می گذارند و ما را به خانواده ای نسبت می دهند٬ ديگر فرار غير ممکن ميشود. قادر نيستيم زنجير را پاره کنيم و آزاد باشيم. ساختمان بزرگ اداره ثبت اسناد زندان ماست. همه ما لابه لای اوراق آن کتابها له شده ايم...! برگرفته از کتاب "از طرف او" / آلبا دسس پدس/ مترجم: بهمن فرزانه ...
نویسنده :
فرگل
10:9
شعر پاییز از "مليحه مهرپرور"
پاييز يك شعر است يك شعر بيمانند زيباتر و بهتر از آنچه ميخوانند پاييز، تصويري رؤيايي و زيباست مانند افسون است مانند يك رؤياست سحر نگاه او جادوي ايام است افسونگر شهر است با اينكه آرام است او ورد ميخواند در باغهاي زرد ميآيد از سمتش موج هواي سرد با برگ ميرقصد با باد ميخندد در بازياش با برگ او چشم ميبندد تا ميشود پنهان برگ از نگاه او، پاييز ميگردد دنبال او، هر سو هرچند در بازي هر سال، بازندهست بسيار خوشحال است روي لبش خندهست من دوست ميدارم آوازهايش را هنگام تنهايي لحن صدايش را ...
نویسنده :
فرگل
23:56
قطعاتی زیبا از کتاب لی لی / خولیو کوتازار
آدم هایی که قرار ملاقات با دیگران می گذارند همچون افرادی هستند که هنگام نوشتن باید تنها از کاغذ خط دار استفاده کنند یا کسانی که هنگام استفاده از خمیر دندان حتماً باید به انتهای لوله فشار بیاورند . بهترین تعریف برای انسان این است : دو پای بی بال و پر بیهودگی این است که تو صبح بروی و ببینی یک بطری شیر نزدیک در خانه ات گذاشته اند و احساس آرامش کنی چون روز قبل هم این اتفاق برایت افتاده بوده و شاید فردا هم اتفاق بیفتد . قطعاتی زیبا از کتاب لی لی / خولیو کوتازار ...
نویسنده :
فرگل
21:26
قطعه ای از کتاب بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه / کلود روا
نیکولا یک روز نقل می کرد که در برتانی دیده بوده است که بچه ها یک مرغ دریایی را گرفتند و با صابون مارسی تنش را شستند و ولش کردند. همین که پرنده روی دریا نشست، چون بال و پرش چربی نداشت، یکهو توی آب فرو رفت و دیگر بالا نیامد. نیکولا می گفت که بی اعتنایی چربی روح است، مانع می شود که آدم غرق بشود.... (بخشی از کتاب بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه / کلود روا ) ...
نویسنده :
فرگل
21:22
پاییز
پاییزم را آغاز میکنم و هر روز کوله بار تنهاییم را تنهاتر از قبل به دوش میکشم بی آنکه دست مهربانت با گرمای زندگی بخشش مرا دریابد بی آنکه با روشنی چشمان عاشقت صبح را آغاز کنم و بی آنکه در را به رویم بگشایی و در آغوش امنت پناهم دهی ای پاییز نیا..... " از آخرین تلاش زمستان یک باغ بی شکوفه ماند برجای من سردم است مادر تابستان..." ...
نویسنده :
فرگل
15:28
کودک و درخت کریسمس از "نزار قبانی"
کتاب هایم را ببند و حرفم را ازخطوط کف دستانم و چینهای صورتم، بخوان که چون کودکی شگفت زده در مقابل کاج کریسمس به تو نگاه می کنم... نزار قبانی ...
نویسنده :
فرگل
13:24
حرارت عشق از "نزار قبانی"
اگر تو نبودی نمیدانم هر روز برای چه کسی مینوشتم هر جلوه زیبا ناخوداگاه مرا به یاد تو می اندازد ولاجرم مرا با خود به اوج میبرد،سرنگون میسازد،میخنداند ومیگریاند ایکاش لا اقل دستم را میگرفتی تا حرارت عشقم را درک کنی گرچه میدانم هرگز نمیفهمی چقدر دوستت داشتم و مشکل من اینروزها ، همین است .... نزار قبانی (با تشکر از دوست عزیزم سحر به خاطر ارسال این شعر زیبا) ...
نویسنده :
فرگل
13:15

