کنارِ خانه جنگلی
تمامِ فکرهایم را کرده ام بهترین راه همین است که یک شب زلزلهای بیاید قاره ی من را به قاره ی تو نزدیک کند همان شب من تنها جاده ی مانده تا رسیدن را بدوم و بدوم ... و بدوم صبح تو را کنارِ خانه جنگلی کوچکی ببینم که بیقرارِ آمدنِ من ایستاده ای با سرِ انگشتان مردانه ات موهایِ سیاهم را پشتِ گوشم بزنی و با مهربانی بپرسی صبحانه نانِ محلی میخوری با پنیر و گردوی تازه؟؟ نیکی فیروزکوهی ...
نویسنده :
فرگل
23:49

