تجربه ی من

من به زورق نامت محتاجم از"شمس لنگرودی"

چه میگذرد در دلم که عطر آهن تفته از کلمات ریخته است چه میگذرد درخیالم که قل قل نور از رگهایم به گوش می رسد چه میگذرد در سرم که جرجر طوفان بندشده در گلویم می لرزد می دانم شبی تاریک در پی است ومن به چراغ نامت محتاجم طوفان هایی سر چهار راهها ایستاده اند وانتظار مرا میکشند ومن به زورق نامت محتاجم حضورتو چون شمعی درته دره کافی ست که مثل پلنگی به دامن زندگی در افتم قرص ماه حل شده در آسمان !! چه میگذرد در کتابم که درختان بریده بر می خیزند کاغذ می شوند تا از تو سخن بگویم ...... شمس لنگرودی ...
26 شهريور 1391

از "زنده یاد نادر ابراهیمی"

... عادت رد تفکراست و ردتفکرآغازبلاهت است وابتدای ددی زیستن، انسان هرچه دارد؛ محصول تمامی هستی خویش رابه اندیشه سپرده است، ومن پیوسته می اندیشم ؛ که کدام راه،کدام مکتب وکدام اقدام، درفروریختن این بنا می تواند تاثیر بیشتری داشته باشد و همیشه خاطرات عاشقانه از نخستین روز، نخستین ساعت، نخستین لحظه، نخستین نگاه ونخستین کلمات آغازمیشود همانگونه که سیاست ازنخستین زندان، نخستین شلاق و نخستین دشنام های یک بازپرس... عشق نفس نخستین است ودرد؛درد جاری، نخستین همیشه... سن مشکل عشق نیست زمان نمیتواند بلور اصل راکدر کند مگر آنکه تو پیوسته برق انداختن آن را از یاد برده باشی .... زنده یاد نادر ابراهیمی ...
26 شهريور 1391

دوستت دارم از "نیکی فیروزکوهی"

یک شبِ مهتاب   مردمانِ زیادیساز‌هایشان را بر می‌دارند   زیباترین آهنگ‌هارا می‌‌نوازند   تا من عاشقانه‌‌ترینشعرم را برایت بخوانم   تا تو مستِ عطرِشب بو ها   تا تو عاشق یکدسته گلِ یاس شوی   و تو خواهی‌ دید   که تمامِ دنیابیدار مانده است   تا به آغوشم بیایی   و من دیوانه واربگویم   " دوستت دارم"     نیکی‌ فیروزکوهی ...
26 شهريور 1391

سرشارم شعری از "شمس لنگرودی"

سرشارم از شعرهای نچیده روزهای نیامده اتوبوس هایی مملو آدمیانی که به تعطیلی می‌روند   قلبی که روی دست بهار مانده است کف‌های پر کشیده بر پر مرغانی که به سمت شمال می روند . سرشارم از شکایت سنگ‌ها وقتی که در ترنم رودخانه ترک می خورند سرشارم از برف، از ترنم انگور، نور و در انتظارم از بُن تاریکی آفاقم را روشن کنی من برخیزم و در درخشش روزی  دیگر باقی زندگی را پی گیرم شمس لنگرودی ...
26 شهريور 1391

درد مشترک از "احمد شاملو"

اشک رازی است لبخند رازی است عشق رازی است اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که بینی یا چیزی چنان که بدانی... من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده، من ریشه های تو را دریافته ام با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام  و دست هایت با دستان من آشناست. ...
26 شهريور 1391

عاشقت باشم میمیرم یا عاشقت نباشم از "عباس معروفی"

عاشقت باشم می‌ميرم يا عاشقت نباشم؟ نمی‌دانم کجا می‌بری مرا همراهت می‌آيم تا آخر راه و هيچ نمی‌پرسم  از تو هرگز. عاشقم باشی می‌ميرم يا عاشقم نباشی؟ اين که عاشقی نيست اين ‌که شاعری نيست واژه‌ها تهی شده‌اند بانوی من! به حساب من نگذار و نگذار بی توتباه شوم!    با توعاشقی کنم يا زندگی؟ در بوی نارنجی پيرهنت تاب می‌خورم بی‌تاب می‌شوم و دنبال دست‌هات می‌گردم در جيب‌هام می‌ترسم گمت کرده باشم درخيابان به پشت سر وا می‌گردم و از تنهايی خودم وحشت می‌کنم. بی تو زندگی کنم يا بميرم؟ نمی‌دانم تا کی دوستم داری هرجا که باشد باشد هرجا تمام شد اسمش را می‌گذارم آخر خط من. باشد؟ بی تو زندگی کنم يا بگردم؟   همين که باشی همين که نگاهت‌ کنم مست م...
24 شهريور 1391

سفر از "عباس معروفی"

نمی‌دانم چرا هر وقت می‌روی سفر زندگی من خیلی دلتنگ می شوم. مثل لحظه‌ای که گفتی برام سيب بخر جای من در آغوش تو امن‌ترمی‌شود با هرنگاهی لبخندی حرفی... شهر به شهر تنم فتح شده با کلمات توست. حالا زندگی‌ام‌ را قد وقواره‌ی تو می‌برم ومی‌دوزم. خواب بهانه است که باشی در بستری که تو رانفس می‌کشد می‌درخشی لای ملافه‌ها پيدات نمی‌کنم. با دست‌هام با چشم‌هام هر بار تو را کشف می‌کنم عباس معروفی ...
24 شهريور 1391

تو می‌آیی ... تو می‌آیی ... تو می‌آیی... از "نیکی فیروزکوهی"

می‌نشینم رویِایوانِ   با دو استکانِ    چای   آری فقط با دواستکانِ چای   می‌نشینم به انتظار   فکر می‌کنم   فکر می‌کنم و تکرارمی‌کنم   تو می‌آیی...   تو می‌آیی...   تو می‌آیی...   و یک روز   تو می‌آیی   به رویِ ایوان   برایِ صرفِ چایمی‌آیی   و می‌پرسی‌   هنوز هم دوستمداری؟؟       نیکی‌ فیروزکوهی ...
23 شهريور 1391

بغض داری؟

بغض داری؟ آروم نـیستی؟ دلت بـــراش تـنگ شده ! حــــوصله هـیـچـکسو نــــداری؟ ! حالا ... یــاد لحظه ای بیفت کـه اون هــمه ی بی قــــراری هــای تــــورو دیــــــد، امـــــــا !!! چـشمـاشـو بست و رفــت ...
22 شهريور 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تجربه ی من می باشد