تجربه ی من

یادمان باشد...

یادمان باشد : وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم در برابرش مسئولیم … در برابر اشکهایش ؛شکستن غرورش ، لحظه های شکستنش در تنهایی و لحظه های بی قراریش …. واگر یادمان برود ..... در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد ، واین بار ما خود فراموش خواهیم شد... ...
14 شهريور 1391

از "زنده یاد سهراب سپهری "

شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین با خودم می گفتم : زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ هیچ !!! زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت زندگی درک همین اکنون است ...
11 شهريور 1391

دلم عجیب گرفته است از "سهراب سپهری"

دلم گرفته دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز، نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش، نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد. ...
10 شهريور 1391

در راه از "اسماعیل خویی"

آنچه من می بینم ماندن دریاست ، رستن وازنورستن باغ است ، کشتن شب به سوی روز است ، گذرا بودن موج وگل و شبنم نیست . گرچه ما می گذریم ، راه می ماند . غم نیست . اسماعیل خویی ...
10 شهريور 1391

مستي از "اسماعیل خویی"

ديشب كه آسمان را نوشيدم، فلسِ ستاره در دهنم ماند. تا بامداد، انبوهِ واژه‌هايم برق مي‌زد؛ و ماه در گلوگاهم مي‌خواند.... اسماعیل خویی ...
10 شهريور 1391

زندگی سلام

روزهای بد خداحافظ روزهای دلتنگی بروید.... نمیخواهمتان زندگی       دوباره خواهمت ساخت با او یا بی او.... ...
9 شهريور 1391

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد از "فروغ فرخ زاد"

بهآفتاب سلامی دوباره خواهم داد بهجویبار که در من جاری بود  بهابرها که فکرهای طویلم بودند  بهرشد دردناک سپیدارهای باغ که با من  ازفصل های خشک گذر میکردند  بهدسته های کلاغان  کهعطر مزرعه های شبانه را  برایمن به هدیه میآورند  بهمادرم که در آینه زندگی میکرد  وشکل پیری من بود  وبه زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را  ازتخمه های سبز میانباشت - سلامی ، دوباره خواهم داد     میآیم، میآیم ، میآیم  باگیسویم : ادامهء بوهای زیر خاک  باچشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی  بابوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار  میآیم، میآیم ، میآیم  وآ...
9 شهريور 1391

تندر از "احمد شاملو"

در لحظه به تو دست مي‌سايم و جهان را در مي‌يابم، به تو مي‌انديشم و زمان را لمس مي‌کنم معلق و بي‌انتها عُريان. مي‌وزم، مي‌بارم، مي‌تابم. آسمان‌ام ستاره‌گان و زمين، و گندم ِ عطرآگيني که دانه مي‌بندد رقصان در جان ِ سبز ِ خويش. از تو عبور مي‌کنم چنان که تُندری از شب. ــ مي‌درخشم و فرومي‌ريزم. احمد شاملو ۱۹ مرداد ِ ۱۳۵۹ ...
8 شهريور 1391

شب و نازي، من و تب از زنده یاد"حسین پناهی"

  نازی نازی مرد آن همه دویدن و سراب این همه درخشش و سیاه تا كجا من اومدم چطوری برگردم ؟ چه درازه سایه ام چه كبوده پاهام من كجا خوابم برد؟ یه چیزی دستم بود!كجا از دستم رفت ؟ من می خواهم برگردمبه كودكی قول می دهم كه ازخونه پامو بیرون نذارم سایه مو دنبال نكنم تلخ تلخم , مثل یك خارك سبز سردمه و می دونم هیچزمانی دیگه خرما نمی شم چه غریبم روی اینخوشه سرخ من می خوام برگردمبه كودكی !! نمی شه !! نمی شه!! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! كفش برگ...
8 شهريور 1391

بوی بهار نارنج از "نیکی فیروزکوهی"

ب ویِ بهار نرنج چایِ قند پهلو قلیان با طعم هلو فالِ حافظ تو کافه‌هایشلوغ رفتنِ زیارت بدونِوضو جمعه‌ها ، قرار‌هایسرِ کوه سینما تاریکی‌ رفتن مدرسه بهدروغ تختِ نرد کری کری بردنِ شرطِ بستنی کوچه‌های بن بست دودِ سیگار‌هایِدزدیِ بهمن یک تابستان بویِ دریا دست در دست‌هایِتو بوسه هم بوسه‌هایتو آخرین روز هوسِ کلوچه ی نادری رویِ شن‌ها نوشتن کمی‌ زندگی‌ کمی‌ زندگی‌ ... اسپند دود می‌‌کنم   این خاطرات نبایدچشم بخورند       "نیکی فیروزکوهی" ...
7 شهريور 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تجربه ی من می باشد