تجربه ی من

از "محمود معتقدی"

آسمان های شمال میان دقیقه های تو بدل به رنگین کمانی تازه می شوند پیراهنت انگار پرچمی است در کوچه باغ های باد و آینه جادوی چشم هایی که به صلحی دوباره می رود بازمانده ی عصر عاشقی هایت چه کسی به شانه های تو می رسد؟ "محمود معتقدی" ...
18 دی 1391

وقتی که من بچه بودم از " اسماعیل خویی"

وقتی که من بچهبودم، پرواز یک بادبادک   می بردت ازبام های سحرخیزی پلک   تا نارنجزارانخورشید.   آه،   آن فاصلههای کوتاه .   وقتی که منبچه بودم،   خوبی زنیبود که بوی سیگار می داد،   و اشکهایدرشتش از پشت آن عینکذره بینی   با صوت قرآنمی آمیخت.   وقتی که من بچهبودم،   آب و زمینو هوا بیشتر بود،   وجیرجیرک   شب ها   درمتن موسیقیماه و خاموشی ژرف   آواز می خواند.   وقتی که من بچهبودم،   لذت خطی بود   از سنگ   تا زوزه آنسگ پیر و رنجور.   آه،   آن دستهایستمکا...
17 دی 1391

از "حمید رضا هندی"

صدایت را بالاببر   اما نه آنقدر   که تمام باورهایقدیمی ام از مو نازکتر شوند..   .   .   .   قرارمان بود..،   که بیخیالتمام مباداهای فردا   (تمام رفتن ها و هرگز نماندنها)   هــــــــــوایبارانی هم را داشته باشیم..   قرار مانبود..،   لیوان مان،نیمه خالی نداشته باشد..     بیا قرار بگذاریم   انتهای هردعــــــوا   جای چمـــــــدان،دست هم را بگیریم   و در قامتیکدیگر قدم بزنیم   تا دل چمدانها، هرگز از مقصدهای آلزایمر گرفته پر نباشد..     میدانی..   ابری که میشوی، زیر ب...
17 دی 1391

از "زهره طغیانی "

خیالم را که میهمان باشی ، زنبق های شعر از کویر واژگانم می شکفد . به اِعجازی شاعر عشق تو می گردم . و در عروجی نورانی ؛ یاد تو ؛ در صندوقچه ی سربه مُهر قلبم ، فرود می آید ... مگو بازی با کلمات است ! این احساس است که به مصاف آمده است . قهرت را غلاف کن ... "زهره طغیانی " ...
17 دی 1391

نگاه کن از "فروغ فرخ زاد"

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایهء سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها، ز ابرها، بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها به راه پرستاره می کشانی ام فراتر از ستاره می نشانی ام نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه ...
15 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تجربه ی من می باشد