تجربه ی من

آقا اجازه هست؟! از" ناهید کبیری"

آقا اجازه هست   باز کنم پنجره ام را به سویوسوسه ی نور   و چشم بدوزم به چشم زندگی   از همین فاصله ی دور؟     آقا اجازه هست   که یک روز   از این سیصد و شصت و پنج عددروز   خودم باشم؟   از هر چه نباید و باید   رها باشم ؟   جاری تر از آفتاب بخوابم بهروی سبز علف   فراتر از پرنده بنشینم بهروی شاخه های درخت   با باد و کبوتر و ماهی   _ ماهیان خوشبخت آفتابی _   با رودخانه و شرشر باران یکیشوم   از هر چه ایست   نکن   نه   جدا شوم؟   آقا اجازه هست   خواب عشق ببینم   و زندگی ام را بسپارم به آیههای بوسه و شهامت و...
22 مهر 1391

از"حسین پناهی"

می دانی؟ یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است! و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی: بگذار منتـظـر بمانند! حسین پناهی ...
21 مهر 1391

پرنده

برای کشتن یک پرنده، یک قیچی کافیست. لازم نیست که آن را در قلبش فرو کنی، یا گلویش را بشکافی. پرهایش را بزن... خاطره ی پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند! ...
21 مهر 1391

عاشقی واژه ای تکراری نیست از" نزار قبانی"

پیشه‌ای ندارم الا آیین پرستش تو عشق آیین من است تو آیین منی عشق جولان می‌دهد بر پوستم و در زیر پوستم تو جولان می‌دهی و اما من خیابان‌ها و پیاده رو‌های شسته از باران را بر دوشم حمل می‌کنم در جستجوی تو ... نزار قبانی ...
21 مهر 1391

از "فروغی بسطامی"

کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را ؟                                   کی بوده ای نهفته که پیــدا کنم تو را غیبت نکرده ای که شوم طالبِ حضور                                   پنهان نگشته ای که هویــدا کنم تو را با صد هزار جلوه برون آمدی، که من                                 باصد هزار دیده تماشـــــــــــــاکنم تو را چشمم به صد مجاهده آئینه ‌ساز شد                                تا من به یک مشاهده شیـــدا کنـم تو را بالای خود در آینۀ چشم من ببین                                    تا با خبر زعــــــــــــالم بالا کنــم تو را مستانه کاش در حرم و دیر بُگذری                     ...
21 مهر 1391

آغاز و پایان از "عمران صلاحی"

هرچه بیشتر می گریزم به تو نزدیکتر می شوم هر چه رو برمی گردانم تو را بیشتر می بینم جزیره ای هستم در آب های شیدایی از همه سو به تو محدودم. هزار و یک آینه تصویرت را می چرخانند از تو آغاز می شوم در تو پایان می گیرم .... عمران صلاحی ...
21 مهر 1391

Of Helen Keller

The best and most beautiful things in the world cannot be seen or even touched  they must be felt with the heart Helen Keller ...
21 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تجربه ی من می باشد