سرمستی از "ناظم حکمت"
تو سرمستی ی منی نه هشیارم نه هشیار می توانم باشم نه هشیاری می خواهم سرم سنگین زانوانم تا خورده صورتم گل آلود چون چراغی که روشن و خاموش شود افتان وخیزان می روم.. . ناظم حکمت ...
نویسنده :
فرگل
11:7

