تجربه ی من

از "فرونزیک گیراگوسیان"

زندگی یک مجازات آسمانی‌ست            یک شمع سوزان در تاریکی . عشق می‌گوید            به پشت ‌سر نگاه نکن   خاطره می‌گوید           به رو به رو نگاه نکن ... فرونزیک گیراگوسیان ...
21 مهر 1391

نام تو از "عمران صلاحی"

نامت را بر زبان می آورم دریا بر من گسترده تر می شود دریایی که ادامه ی گیسوان توست کلامت را سرمه چشم می کنم آفتاب و ماه و ستارگان را در آب ها می بینم می خوانمت موجی بلند به ساحل می دود و دست می گشاید صدفی پلک می زند و تو در گیسوانت می تابی ... عمران صلاحی ...
20 مهر 1391

شب از "عمران صلاحی"

شبی خوش است می خواهم گیسوانت را بشنوم لب می گشایی نسیم شبانگاه سراپا گوش می شود کلام تو سرانجام آغوش می شود ... عمران صلاحی ...
20 مهر 1391

الفبای عشق از "نزار قبانی"

تو را دوست دارم این تنها شگردی است که آموخته‌ام و دوست و دشمنم به آن حسادت می‌کنند پیش از تو آفتاب و کوه‌ها و جنگل‌ها سرگردان بودند واژه‌ها سرگردان بودند و گنجشک‌ها سرگردان بودند ممنونم که به مدرسه راهم دادی ممنونم که الفبای عشق را به من آموختی و ممنونم که پذیرفتی دوستت داشته باشم نزار قبانی ...
19 مهر 1391

زندگی از "سهراب سپهری"

زندگی... جیره مختصری است، مثل یک فنجان چای، وکنارش عشق است،                   مثل یک حبۂ قند، زندگی راباعشق،                   نوش جان بایدکرد.‎ سهراب سپهری ...
19 مهر 1391

از "نصرت رحمانی"

لرزید در عمیق آینه تصویر پر زد کلاغی از لب دیوار بادی وزید و پنجره را بست باران گرفت نرم اندوه خیمه بست ... با خویش مرد گفت احساس می‌کنم تا مرز بی‌نهایت آن‌جا که انجماد در روح هر روان شده‌ای جاری‌ست راهی دراز نیست اما ... خدا اگرچه بزرگ است و عادل و کریم بی‌شک در انتظار لاشه‌ی من نیست باری، سخن دراز شد از لابه‌لای زخم خرافات میراث رفتگان چرک آب باز شد بهتر که بگذریم اینک سه هفته می‌گذرد، اسلحه‌ی من خمیازه می‌کشد، درون کشوی میز برخاست تک‌تک فشنگ چید در انباره‌ی خشاب و روب‌روی آینه آرام ایستاد نیم‌رخ هدف گرفت میان شقیقه را خوردند ثانیه‌ها یک دقیقه را و زیر لب شمرد یک دو و ... ماشه را چکاند گ...
19 مهر 1391

جاودانگی از "فریدون مشیری"

بر قله ايستادم . آغوش باز كردم . تن را به باد صبح ، جان را به آفتاب سپردم . روح يگانگی با مهر ، با سپهر ، با سنگ ، با نسيم ، با آب ، با گياه ، در تار و پود من جريان يافت ! موجی لطيف ، بافته از جوهر جهان ، تا عمق هفت پرده تن را ز هم شكافت . ” من “ را ز تن ربود ! ” ما “ ماند ، راه يافته در جاودانگی ! فریدون مشیری ...
18 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تجربه ی من می باشد