تجربه ی من

برگرفته از نمایشنامه "کافه پولشِری" / نوشته: الن وتز/ مترجم: اصغر نوری

  ... "پاتریکسارا را دوست دارد، تاریخ روز و ماه و سال "   حق داری تاریخ بذاری، پسر! عشق اون قدر سریع میگذرهکه آدم بهتره ازش یادداشت برداره، واسه چند سال بعد که شاید دیگه چیزی ازش یادش نموندهباشه. آدمهایی که عشقشونو ان کار میکنن، سریع تر از دیگرون پیر میشن. مث نوجوونیه.مردم عوض اینکه سعی کنن نوجوون باقی بمونن، همه کار میکنن تا جوون به نظر بیان، بانهایت جدیت. بعدش تعجب میکنن که دیگرون باهاشون مث پیرپاتال ها رفتار میکنن!   بنویسین! رو میزهای من بنویسین. هرچه قدر میخواینقلب بکشین. پولشری جلوی این کارتونو نمیگیره. عاشق بشین. محض رضای خدا عاشق بشین تاجوونین. آه! اگه بچه داشتم، پسر یا...
14 شهريور 1391

پنجاه و سه ترانه ی عاشقانه (مجموعه شعر)/ شمس لنگرودی

  "... هیچ آدمیزندگی اش آن نیست که دقیقاً می خواهد. برای همین در ذهنش آن چیزی که نیست را بازسازیمی کند. این زمینه پیدایش هنر است. در این ناتمامی زندگی، تنها چیزی که منجی آدمی است،عشق است. عشق خیلی تفاوت دارد با علاقه، با اشتیاق، با نیاز، با شور و هیجانات. عشقپدیده بسیار پیچیده ای است که بسیار به ندرت اتفاق می افتد. عشق تنها عامل نجات آدمیاست از معضلات حیات و هستی. خوشا روزگاری که عشق به سراغ آدم می آید، چون عشق، آمدنیاست، جستنی نیست."     گفته لنگرودی درباره چگونگی شکل گرفتن کتاب پنجاهو سه ترانه عاشقانه ...
14 شهريور 1391

یادمان باشد...

یادمان باشد : وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم در برابرش مسئولیم … در برابر اشکهایش ؛شکستن غرورش ، لحظه های شکستنش در تنهایی و لحظه های بی قراریش …. واگر یادمان برود ..... در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد ، واین بار ما خود فراموش خواهیم شد... ...
14 شهريور 1391

از "زنده یاد سهراب سپهری "

شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین با خودم می گفتم : زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ هیچ !!! زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت زندگی درک همین اکنون است ...
11 شهريور 1391

دلم عجیب گرفته است از "سهراب سپهری"

دلم گرفته دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز، نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش، نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد. ...
10 شهريور 1391

در راه از "اسماعیل خویی"

آنچه من می بینم ماندن دریاست ، رستن وازنورستن باغ است ، کشتن شب به سوی روز است ، گذرا بودن موج وگل و شبنم نیست . گرچه ما می گذریم ، راه می ماند . غم نیست . اسماعیل خویی ...
10 شهريور 1391

مستي از "اسماعیل خویی"

ديشب كه آسمان را نوشيدم، فلسِ ستاره در دهنم ماند. تا بامداد، انبوهِ واژه‌هايم برق مي‌زد؛ و ماه در گلوگاهم مي‌خواند.... اسماعیل خویی ...
10 شهريور 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تجربه ی من می باشد