تجربه ی من

گیسوانت از "پابلو نرودا"

مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی بپا کنم که گیسوانت را یک به یک شعری باید و ستایشی دیگران معشوق را مایملک خویش می‌پندارند اما من تنها می‌خواهم تماشایت کنم در ایتالیا تو را مدوسا صدا می‌کنند (به خاطر موهایت) قلب من آستانه ی گیسوانت را، یک به یک می‌شناسد آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می‌کنی فراموشم مکن! و بخاطر آور که عاشقت هستم مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم موهای تو این سوگواران سرگردان بافته راه را نشانم خواهند داد به شرط آنکه، دریغشان مکنی ****** تو را چون گل سرخ نمک دوست نمی‌دارم یاقوت، میخک پیکان کشیده ی آتش زا: همانگونه که بعضی، چیزهای تیره و تار می‌پسندند من در خفا، میان سایه و ...
29 شهريور 1391

باد از "پابلو نرودا"

باد در جزیره باد اسب است : گوش کن چگونه می تازد از میان دریا، از میان آسمان. می خواهد مرا با خود ببرد : گوش کن چگونه دنیا را به زیر سم دارد برای بردن من. مرا در میان بازوانت پنهان کن تنها یک امشب، آنگاه که باران دهان های بی شمارش را برسینه دریا و زمین می شکند. گوش کن چگونه باد چهار نعل می تازد برای بردن من. با پیشانی ات بر پیشانیم، با دهانت بر دهانم، تنمان گره خورده به عشقی که ما را سر می کشد، بگذار باد بگذرد و مرا با خود نبرد. بگذار باد بگذرد با تاجی از کف دریا، بگذار مرا بخواند و مرا بجوید زمانی که آرام آرام فرو می روم در چشمان درشت تو، و تنها یک ا...
29 شهريور 1391

در من یک کودک جسور از تهِ تاریکی‌ خیز بر می‌دارد از "نیکی فیروزکوهی"

در من کودکی هست   ایستاده بر بامِخانه   با دست‌هایِ باز   با میل وحشیانه   به پرواز   در من کودکی هست   نشسته بر لب حوضی‌قدیمی‌   زیرِ پلک‌هایشموجی از   ماهی‌ و دریا وساحلی حقیقی‌   در من یک کودکجسور   از تهِ تاریکی‌خیز بر می‌دارد   در آغوش می‌گیرد   کسی‌ را که ازتنهایی ترس دارد   کسی‌ را که اندوهِچشم‌هایش را   هیچ کس دیگر ندارد   کودکی که هر شبوقتِ خواب می‌پرسد   گنبدِ به این کبودی   چرا من بودم وتو نبودی ؟     نیکی‌ فیروزکوهی ...
29 شهريور 1391

کوزه گر از "پابلو نرودا"

کوزه گر تن تو را يکسره رام و پر برای من ساخته اند. دستم را که بر آن می سرانم در هر گوشه ای کبوتری می بينم به جستجوی من گوئی عشق من تن تو را از گل ساخته اند برای دستان کوزه گر من. زانوانت سينه هايت کمرت گم کرده ای دارند از من از زمينی تشنه که دست از آن بريده اند از يک شکل و ما با هميم کامليم چون يک رودخانه چون تک دانه ای شن .... پابلو نرودا ...
28 شهريور 1391

نام تو از زنده یاد "منوچهر آتشی"

گـلواژه ای به سپـیدای ماهـتاب و سپـید است با عـطر بـاغ اطلسی و دشت های گـرم شب بـوهای دشتـستان نـامـت گـل هـزار بـهار نـیامده است نـامت تـمام شبهایـم و گـستره ی خـمیده رویـاهایـم را پــُر می کند و در دهـانم مـانند مـاه در حـوض٬ مـد می شود نـامت در چشمانم چون لالـه٬ سرخ چون نـسترن٬ سپـید و مثـل سرو٬ سبز می ایستد نامت مژگانم را دُر می گیرد نامت در جانم گـُر می گیرد.... منوچهر آتشی ...
28 شهريور 1391

عاشقانه ای از "پابلو نرودا"

من آرزومند دهانت هستم ، صدايت ، مويت دور نشو حتي براي يك روز زيرا كه ... زيرا كه ... - چگونه بگويم - يك روز زماني طولاني ست براي انتظار من چونان انتظار در ايستگاهي خالي در حالي كه قطارها در جايي ديگر به خواب رفته اند ! تركم نكن حتي براي ساعتی چرا كه قطره هاي كوچك دلتنگي به سوي هم خواهند دويد و دود به جستجوي آشيانه اي در اندرون من انباشته مي شود تا نفس بر قلب شكست خورده ام ببندد ! آه ! خدا نكند كه رد پايت بر ساحل محو شود و پلكانت در خلا پرپر زنند ! حتي ثانيه اي تركم نكن ، دلبندترين ! چرا كه همان دم آنقدر دور مي شوي كه آواره جهان شوم ، سرگشته تا بپرسم كه باز خواهي آمد يا اينكه رهايم مي كني تا بميرم ! پابلو نرودا ...
28 شهريور 1391

هنگام مرگ عاشقانه ای از "پابلو نرودا" برای همسرش ماتیلده

می خواهم به هنگام مرگ، دو دست تو بر چشمانم باشد نور و گندم دستان عاشق پرست ات را که تازگی و لطافت شان بار دگر درونم گذر کند و نرمی دگرگونی سرنوشت ام را احساس کنم در انتظار تویی که خفته ای، آرزوی زنده ماندن ات دارم می خواهم همچنان گوش به باد بسپاری و رایحه ی دریایی که هر دو دوست اش داشتیم را بو کنی که باز بر ماسه ای قدم برداری که با هم قدم می زدیم می خواهم آنچه را که دوست دارم، زنده بماند تو که فراتر از همه چیز دوست داشته و آواز خوانده ام از این رو، گلگونه ی گلبار من، همیشه شکوفا باش برای آنکه اوامر عشق من به تو تحقق پذیرد برای آنکه سایه ام بر گیسویت گام بردارد برای آنکه دلیل پیام ...
27 شهريور 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تجربه ی من می باشد