تجربه ی من

عاشقت باشم میمیرم یا عاشقت نباشم از "عباس معروفی"

عاشقت باشم می‌ميرم يا عاشقت نباشم؟ نمی‌دانم کجا می‌بری مرا همراهت می‌آيم تا آخر راه و هيچ نمی‌پرسم  از تو هرگز. عاشقم باشی می‌ميرم يا عاشقم نباشی؟ اين که عاشقی نيست اين ‌که شاعری نيست واژه‌ها تهی شده‌اند بانوی من! به حساب من نگذار و نگذار بی توتباه شوم!    با توعاشقی کنم يا زندگی؟ در بوی نارنجی پيرهنت تاب می‌خورم بی‌تاب می‌شوم و دنبال دست‌هات می‌گردم در جيب‌هام می‌ترسم گمت کرده باشم درخيابان به پشت سر وا می‌گردم و از تنهايی خودم وحشت می‌کنم. بی تو زندگی کنم يا بميرم؟ نمی‌دانم تا کی دوستم داری هرجا که باشد باشد هرجا تمام شد اسمش را می‌گذارم آخر خط من. باشد؟ بی تو زندگی کنم يا بگردم؟   همين که باشی همين که نگاهت‌ کنم مست م...
24 شهريور 1391

سفر از "عباس معروفی"

نمی‌دانم چرا هر وقت می‌روی سفر زندگی من خیلی دلتنگ می شوم. مثل لحظه‌ای که گفتی برام سيب بخر جای من در آغوش تو امن‌ترمی‌شود با هرنگاهی لبخندی حرفی... شهر به شهر تنم فتح شده با کلمات توست. حالا زندگی‌ام‌ را قد وقواره‌ی تو می‌برم ومی‌دوزم. خواب بهانه است که باشی در بستری که تو رانفس می‌کشد می‌درخشی لای ملافه‌ها پيدات نمی‌کنم. با دست‌هام با چشم‌هام هر بار تو را کشف می‌کنم عباس معروفی ...
24 شهريور 1391

تو می‌آیی ... تو می‌آیی ... تو می‌آیی... از "نیکی فیروزکوهی"

می‌نشینم رویِایوانِ   با دو استکانِ    چای   آری فقط با دواستکانِ چای   می‌نشینم به انتظار   فکر می‌کنم   فکر می‌کنم و تکرارمی‌کنم   تو می‌آیی...   تو می‌آیی...   تو می‌آیی...   و یک روز   تو می‌آیی   به رویِ ایوان   برایِ صرفِ چایمی‌آیی   و می‌پرسی‌   هنوز هم دوستمداری؟؟       نیکی‌ فیروزکوهی ...
23 شهريور 1391

بغض داری؟

بغض داری؟ آروم نـیستی؟ دلت بـــراش تـنگ شده ! حــــوصله هـیـچـکسو نــــداری؟ ! حالا ... یــاد لحظه ای بیفت کـه اون هــمه ی بی قــــراری هــای تــــورو دیــــــد، امـــــــا !!! چـشمـاشـو بست و رفــت ...
22 شهريور 1391

از" آلفرد هیچکاک"

آلفرد هیچکاک خطاب به کسانی که می پرسیدند پیام فیلمهای دلهره آور تو چیست؟ می گفت: "اگر می خواهید پیام بفرستید به تلگرافخانه بروید!!!" ...
14 شهريور 1391

عاشقانه ای از "شمس لنگرودی"

ماجراى مرا پايانى نبود در تمام اتاق‏ها خيال‏هاى تو پرپرزنان مى‏رفتند و مى‏آمدند و پرندگانى بال‏هاى تو را مى‏چيدند و به خود مى‏بستند كه فريبم دهند موسى در آتش تكه‏ هاى عصايش مى‏سوخت و من تكه تكه فراموش مى‏شدم. بوى پيرهنت چون برف بهارى تمام اتاق‏ها را سفيد كرده بود عقربه‏ ها مثل دو تيغه الماس بر مچ دستم برق مى‏زدند و زمين به قطره اشك درشتى معلق مى‏ مانست. ماجراى مرا پايانى نبود اگر عطر تو از صندلى برنمى‏ خاست دستم را نمى‏ گرفت و به خيابانم نمى‏ برد. شمس لنگرودی ...
14 شهريور 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تجربه ی من می باشد